سه روز پس سر هم دندون پزشکی آمو دکترا سیم فک ننادنا دو تا دکتر سر قضا هم بید دس میکردن پس چیل ما و لنج ما میکشیدن انگار پوس گوسفند سی دمبام میکشن تا دندونکو پیدا بشه بلکه بتونن یه آزاری سرش بیارن مونم خو تا بخاس چک و چیلم بیحس بشه یه نیم ساعتی طول میکشید دکترا هم وخت نداشتن سو تا بیحسی میزدن تا بلکم زودتر بیحس بشه اینا همش یه طرف ای دستگیکو هسیا که دندون باش میتراشن یه طرف یعنی میرفت تو دندونم میخاسم با قفا بیفتم تو جونه دکترکو سیم میگفت درد خو نداری مونم سیش میگفتم نه خیالت راحت حالا آمو می مرض داری بگو درد دارم مانم خو هیچ وختی کم نمیاریم یعنی اگه یه بار دیگه دکتر سیم بگه آغی کارگر بیو تا سیت دندونات تمیز کنم خوش میفهمه و زندگیش آمو خیلی نخشنا.حالا همی کاری ما تموم آویده میگه بیو تا دندونات سیم بیلیم گفت عمرا همی مونده ال موتور تو دهنم کار بیلم ما نخاسیم والا ماخومون قیافمون سی خنده خوبن تو نمیخات بتنگی توش بدم میگه دو سال باید تو دهنت الومینیم بکاری هر ماهم سر بزنی سیش گفتم میفمی چنن مو فرهنگش ندارم سی ایکارا ما عامو ارتودنسین چنن نخاسیم.
یادش بخیر رفته بیدم درمانگی ابوالفضل سی کاری استخدامی بانک ملی بد یه عربی کنارم نشسه بید سیم گفت چند تا نوبت گرفتی سیش گفتم سی قلب و مغز و اعصاب و چشم و ارتو پدی با هم . یه نگی عاقل اندر سفیهی سی ما انداخت گفت عامو تو خیلی وضت خرابنا سی چه زنده هسی برو بمیر عاموها بخترن خو البت کم بیراهم نمیگفت.
پ.ن- تنها در قماری بباز که برنده اش خودت باشی
پ.ن- وقتی که سخت میشوی به راحتی ترک بر میداری.
پ.ن- تازگی ها گم شده ام
پ.ن -مثل هیچکس نباش حتی خودت
پ.ن- قمارباز ها حتی دست های جور را یک جور بازی نمی کنند
پ.ن- چه طعمی دارد ازادی وقتی اسیر هیچ رویای نباشی
پ.ن- چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ من پنیر تو را جابجا کردم
پ.ن- حال را زندگی کردن
پ.ن- بیراه ها هم راهند
- یار دبستانی من
- با من و همراه منی
- چوب الف بر سر ما
- بغض من و آه منی
- حک شده اسم من و تو
- رو تن این تخته سیاه
- ترکهٔ بیدادو ستم
- مونده هنوز رو تن ما
- دشت بی فرهنگی ما
- هرزه تمومه علفاش
- خوب، اگه خوب
- بد، اگه بد
- مُرده دلای آدماش
- دست من و تو باید این پردهها رو پاره کنه
- کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
- یار دبستانی من...
روز دانشجو گرامی باد
پ.ن- من می اندیشم پس هستم
پ.ن- هرگز داس پر زنگار تاریکی توان درو کردن خوشه ی روشنی را نخواهد داشت
که اینک خالی هر لحظه به خلوص روشن باور ! سرشار از نور است.
پ.ن- تشنه ی زمزمهام
پ.ن-
چه ساده بودم که ندانستم ، برای ادراک ! تنها نگاه کفایت میکرد ...
..........و اما نگاه !!
چه قدر توانسته ایم ، نگاه کنیم ؟!
پ.ن-
نشد اما ... نشد ...
خواب های من کج نبود ، قدم های تو کج برداشته شد عزیز من ...
پ.ن-
من ،
در پس تمام سادگی های کودکانه ی دلم ،
قامت خودم را می بینم که قد کشیده است .
حالا ؛
تو هم که بخواهی سرش را با مداد رنگی هایش گرم کنی
دلش جبر می خواند و فیلسوف می شود .
پ.ن-آندره ژید، باد در غبغب خودخواهی خویش انداخته بود... آنگاه که نوشت :"اهمیت باید در نگاه تو باشد نه آنچه بدان مینگری !!
پ.ن-
گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي
و حق با توست
ولي حق را -برادر جان-
به زور اين زبان
نافهم آتشبار
نبايد جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
پ.ن- عشق بی قاف، بی شین ، بی نقطه
اوو شوی که با احسانا پیاده از شغاب تا فلکی امام پیاده رفتیم و از قرائن پیدان که سیری فش خوردم سی خاطر خرد شدن پی ای دو تا طفل مصوم گپ و گفتار بسیار بید و همه گپی پیش اومد از بحث سیاسی بگیر تا دانشگاه ازاد و حتی در مورد انتخابات وبلاگ نویسا . ولی بحثی که همیشه خش بیده بحث ارنک گری و شر بازی تو مدرسه و تقلب کردن و حرف در مورد اذیت کردن معلما و خلاصه خاطرات مدرسه - عبدو یادتن دبیرستان شریعتی صبا کماچ و نون فانتزی تو کپمون بید میومدیم داخل چه حالی میداد زنگ دوم از مدرسه بچکی و بری فلکه امام نون فانتزی بخری عبدو کلاسی رضوی یادتن چه قد میخندیدیم و اخرشم از دو تا کلاس فقه شیش تا از بچا حسابان قبول شدن یادتن محسنو بافنده آرپی جی میزد پشت سرش مهدو شریفی صدی مرغ در میورد یادتن اخر کار کتک مشتی هم خورد عبدو یادتن مو سو هفته پشت سر هم درسهایی از قران سر صف جایزه برنده میشدم هر سو هفتشم بنیامینو رنجبر سیم پر میکرد بندی خدا و مو برنده میشدم عبدو یادتن تیم دخانیات یادتن عبدو یادتن دو هفته قبل عید کلاس تعطیل کردیم و رفتیم فلکی امام با بچا فوتبال بازی یادتن مدیر گفت دیگه نیین مدرسه عبدو یادتن کلاسی تنگ و تاریک و پنجرهی شریعتی یادتن کلاسی مفرد یادتن مخصوصن با جک تریف کردنش عبدو یادتن صبا که دیر میومدیم دم در نگم میداشتن یه باری فرشیدو پارسا دیر اومده بید مدیر گفته بید اسمت چنن گفته بیده مهدی شریفی بد مهدو شریفی میاد مدیر ازش میپرسه اسمت چنن مهدو هم میگه فرشید پارسا چقه سی خومون الکی خش بیدیم چپ میزدیم راس در میومدیم عبدو یادتن بنک پرخ معلما میکردیم عبدو یادتن ته کلاس پکورا با پرپین میوردیم یه لقمی هم سی معلم میدادیم عبدو یادتن گچ میذاشتیم ری در تا معلم در باز میکرد میریخت ریش عبدو یادتن مهرو یه شیری بزن تا بخوریم عبدو حیاط شریعتی درخت وسط حیاطش یادتن کل سال کلاس ازمایشگا نرفتیم بد همتی با هم یه لامپ مهتابینی سی ازمایشگا خریدیم و بیست گرفتیم ... ای روزگار ای روزگار ای روزگار
زیر فشار این اعتراف
کاغذ هم مچاله می شود...
پ.ن-
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
مِی نوش ندانی از کجا آمدهای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
خیام
پ.ن-هنوز هم فکر می کنم همه ی آدمها خوبند مگر روزی که خلافش ثابت بشه...همه خوبند و بدیهاشون از سر ضعف های ناچیزه،از همون ضعفهایی که هممون داریم.
پ.ن- بار قضاوت اعمال دیگران چه سنگین است.یاد بگیریم قضاوت نکنیم
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدینژاد (!) به شهر ما میاومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)
کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمیشدم به جای توپهایی که همسایهمون پاره میکرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
پ.ن- ساد گیم ساده نگیر
پ.ن- روزها بد تکراری شده اند
پ.ن- هیچ انتظاری از هیچکس نداشته باش
پ.ن-منطق الطیر را ما نوشتیم، هواپیما را دیگران ساختند
پ.ن-اولین چیزی که به ذهن هر ایرانی می رسه ، دنده عقبه
پ.ن-دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم :)))))))))
عجیب نیست، هرکس را بهر چیزی ساخته اند، خوب پنداری من هم ساخته شده ام برای همین دیر رسیدن ها، برای همین همدم تنهایی های کوتاه...باور کن...وچه مسخره هست دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن.
خوب آنقدر حرف برای گفتنم هست که ساعت ها وقت می خواهد...اینجا هم مجالی برای گفتن آن ته مانده های دلم نیست، یعنی حرف البته زیاد می زنم اما نه آن حرف هایی که باید....همان ته می مانند و رسوب می کنند و یکدفعه روزی مثل امروز می بینی هیچ چیزی از گلوی آدم پایین نمی رود و مانعی این وسط مانده همین طور...
می دانید...آدم هایی هستند در زندگی فقط برای شناختن، یا دیر می رسی یا دیر به تو می رسند، فقط مجال آشنایی داری زمانی می رسی که ... و تو می مانی و این معادله ای که سال ها در ذهنت حل نشده است...همین معادله ای که همه چیز را هم که کنار هم می گذاری و باید جواب بدهد، نمی دهد و نمی دهد و نمی دهد...همین معادله ای که تا معلومش را پیدا می کنی همه معلوم های قبلی ات مجهول می شوند و تو می مانی و توهم و گیجی و هزاران پرسش بی پاسخ...
هزاران بار همه چیز را مرور می کنی...اما من خسته ام از این داستان ها و کتاب ها...از این قوانینی که وقت نوشتن فقط در آن حسرت بوده است و رفتن و نرسیدن و...من خسته ام از همه جاده هایی که به تنهایی گز کرده ام...از لحظه هایی که...
خوب می دانم فایده ای ندارد این ناله کردن ها....من هم به اینجا و به پایان همه لحظاتی فکر می کنم که فرصت شروع پیدا نکردند...به تک تک لحظات با این حافظه لعنتی من که تا واژه به واژه حرف هایت را از حالا تا چهل سال دیگر یادم نیاورد، ول کن نیست...راستی راه حل خوبی به من یا دادی گفتی آدم زود خودش را با شرایط سازگار می کند و سریع همه چیز برایش عادت می شود شاید. من هم از این خدا متنفرم که مصلحت بندگانش را به میل خودش تغییر می دهد من هم نمیتواتم با سرنوشتم بجنگم باور کن من هم هر چه از این زندگی کمتر بفهمم راحتترم باور کن
تاریک شد، دیر شده بود شاید، دلم خواست همه ساعت های دنیا بایستد و فقط لحظاتی دیگر بمانم... چیز زیادی نبود برای کسی که از دنیا چیز زیادی نخواسته است هیچوقت......خاطرم نیست چقدر محو شدم...فهمیدم انگار که حراف تر از خودم هم هست...میان حرف ها چشم هایم را می بستم، خواستم خاطره اش بی کم و کاست ثبت شود...ساکت شدم، یکی درونم اسم تو را صدا می زد پشت سر هم، آنقدر تکرار شد که نمی دانم...خوابم برد...
صبح که بیدار شدم دوست داشتم باران می بارید، از همان ها که انتظارش را نداریم، فقط چند قطره...نیامد...
دلتنگ شدم...فکر کنم هستم انگار..اما حال من خوب است اما تو باور نکن.
پ.ن-حرف دلتون رو همیشه زود بزنید. شاید دیگه هیچ وقت فرصت پیش نیاد حرفاتون رو
نان را از من بگیر، اگر می خواهی
هوا را از من بگیر اما
خنده ات را نه.
گل سرخ را از من مگیر،
سوسنی را که می کاری،
آبی را که به نا گاه
در شادی تو سرریز می کند
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
و عشق من، خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاریست
بخند، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خنده تو، در پائیز
در کناره دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران ، عشق من
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی،گل سرخ
کشورم که مرا می خواند.
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره، بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم،
آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر.
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
- پابلو نرودا
- رفتم میروم جایز نیست
پ.ن- چند تا کاریکماتور جالب دیدم
پس از مرگ مدیرعامل گوگل(البته بعد از صد و بیست سال!) به فرزندش چه میرسد؟
- گوگل ارث!
-تیز بینی نگاهش ، صورتم را زخمي كرد.
--خدا سایه مرگ را از سر زندگی ام کم نکند!
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشونی میرسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر شی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
پ.ن- این ترانه رو سه نفر خوندن کوروس سرهنگ زاده و جهان و علیرضا افتخاری
پ.ن- هوا را از من بگیر خنده ات را نه - پابلو نرودا-

