تبليغاتX
به همین سادگی
به همین سادگی
شخصی
همش تقصیر محمود بیدا بخدا احسان مو تخصیری ندارما جوون خوت تو خو خوت بیدی خو  کوکاش عروسی کرده حالا وسط جادی ساحلی یادش اومده که چه؟؟ میخوام شیرینی بسونم .آموو ننت خوب بوات خوب بیخیال وول کنم نیسا هی چپو راس میگه می آمو ول کن بید .یعنی بلی سر ما اورد نکرد کار یعنی اگه خدا بخدات یه روزی یه بچی گیرم بیاد اسمش میلم محمود دو پی تو کمش میگردما . بگذریم آموو ککات عروسی کرده کی از تو شیرینی میخاتا حالا روزه تعطیل آموو از ما شیرینی میخاد سی بچا بسونه تا شیشم بهمن خو ما به هیچ کنادینی برخورد نکردیم گفتیم بریم تو شر از اینجاش جالب میشه ها گفتم محمود جوون بیریم تو شر محمود که دید خیلی بوید پیاده گز کنه گفت نمیخادا یه چند تا دونی چاکلیتی میسونیم از سوپر مارکتی میدیم بچا بخورن گفتم می الکین دیگه .خلاصه تو مسیرم چند بار اساسی تو ذهن احسان زدیم و محمودم حال میکرد سی خوش رسیدیم فلکی شیشم بهمن دیدیم به به یه کنادینی بازن و  هل خوردیم ستی تو دکونکو محمود خان سفارش یه کیلو و نیم رولت داد مانم نامردی نکردیم یه دوازدتی نارنجکی پر از خامه سفارش دادیم و گفتم درش نبند برنامه دارم حالا سیتون- از کنادی که بیرون اومدیم سو تا نارنجکی خوردیم احسان دویمیشم با شور و شعف خورد سیمیش با التماس خورد چارمیش تو دهنش چپندم - حس کردم حالش داره به هم میخوره ها  خلاصه بماند احسان خان رولتم خورد شومم خورد ولی از شواهد پیدان شو کم پیچک گرفته و با قرص زندش نگه داشتن
پ.ن- چند تا کاریکماتور جالب دیدم

پس از مرگ مدیرعامل گوگل(البته بعد از صد و بیست سال!) به فرزندش چه می‌رسد؟
- گوگل ارث!

-
تیز بینی نگاهش ، صورتم را زخمي كرد.

-
-خدا سایه مرگ را از سر زندگی ام کم نکند!

ارسال در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط محمدامین
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشونی میرسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر شی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره


پ.ن- این ترانه رو سه نفر خوندن کوروس سرهنگ زاده و جهان و علیرضا افتخاری

پ.ن-  هوا را از من بگیر خنده ات را نه - پابلو نرودا-


ارسال در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط محمدامین

پ.ن-1

ای ابر !

بگو چه حال و روزی داری

 

وقتی که تورا

به زور

می بارانند .....!


پ.ن-2

  خداوندا!
                    اگر روزی بشر گردی، ز حال ما خبر گردی
                         پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
               خداوندا!
                    نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است 
                          چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...

                                                                                    شریعتی - مشهد


پ.ن-3

عشق مترسک به کلاغ ، مرگ یک مزرعه است .


پ.ن-4

من زنگ نمی زنم ، نه زنگ نمی زنم
تو که بچه نبودی ، غرورتو بزار کنار 

آقا جون اول اون باید زنگ بزنه
عمراْ من زنگ بزنم

من زنگ نمی زنم
اونم زنگ نمی زنه ، تمام

پ.ن-5

الا يا ايها‌الساقي ادر كاسا و ناول‌ها كه عشق آسان نمود اول... همين. آسان نمود اول!


ارسال در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط محمدامین
ساقی از محبوب­ترين چهره‌هاي شعر "حافظ" است و چندان طرف توجه و خطاب و گفتگو و عشق و علاقه­حافظ است كه گاه فرق و فاصله‌اي با معشوق او ندارد و گاه با او يكسان است. در اهميت ساقي همین بس كه ديوان او با خطاب به ساقي(الا يا ايها الساقي) آغاز مي‌شود. چندين غزل نغز در ديوان حافظ هست كه خطاب به ساقي است؛ يا با ذكر خير او آغاز مي‌شود: - ساقيا آمدن عيد مبارك بادت- ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت – ساقيا برخيز و در ده جام را- ساقيا بيا كه شد قدح لاله پر ز مي.  درمصرع اول غزل اول حافظ ازساقی جام می میخواهد، زیرا خودراهمیشه مدیون مهربانی ها و الطاف او میداند. محبوب حافظ خداست که همیشه در راه پر مخاطره عشق که  این راه  در نظر اول  آسان به  نظر میرسد ولی دشواریهای زیادی دارد . ساقي چند چهره دارد: 1-برابر با مغبچه باده فروش يا صنم باده فروش كه خدمتكار خوبروي خرابات است 2-برابر با معشوق كه يا در عين ياري به ساقيگري مي پردازد يا از بركت ساقيگري به مقام ياري مي رسد 3-ساقي به معناي عرفاني برابر با معشوق ازلي است. استفاده از واژه هایی چون شاهد و می و سبو و ساقی در اشعار حافظ را از دستمایه هایی تسهیل فهم معانی عرفان دانست و افزود: حافظ برای بیان مفاهیم عرفانی مجبور به استفاده از مفاهیمی است که برای عموم قابل فهم است. حافظ قریب بر 160 بار از واژه ساقی استفاده کرده است. 

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافتکنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی  فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه کزین ره کردن منزل خبر دشوار می آورد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش گر شرابش ز کف ساقی مهوش باشد


     پ.ن- جاتون خالی شرکت از محسن یگانه دعوت کرده بود خیلی خوش گذشت - دوشنبه این هفته هم   خواجه امیری کنسرت داره.

نه میخندم نه میخوام گریه کنم برای تو
این ازم بر نمیاد که آب بشم به پای تو
تو کتم نمیره که دوباره خام تو بشم
واسه من طعمه نذار میخوام محاله رام تو بشم
بار و بندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست
تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست
نه واسه من گریه نکن به درد من نمیخوره
تو گوشم قصه نگو گوشم از این حرفا پره
آره بار و بندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست
تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست
نه واسه من گریه نکن به درد من نمیخوره
تو گوشم قصه نگو گوشم از این حرفا پره
بهتره از تو گوشت این پنبه رو در بیاری
که این دفه با گریه هات سرو تشو هم بیاری
قلب منو شکستیو یه گوشه ای نشستی
پاشو بارو بندیلو ببند منتظر چی هستی ؟
آره بار و بندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست
تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست
نه واسه من گریه نکن به درد من نمیخوره
تو گوشم قصه نگو ...
نه میخندم نه میخوام گریه کنم برای تو
این ازم بر نمیاد که آب بشم به پای تو
تو کتم نمیره که دوباره خام تو بشم
واسه من طعمه نذار میخوام محاله رام تو بشمپ
آره بار و بندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست
تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست
واسه من گریه نکن به درد من نمیخوره
تو گوشم قصه نگو گوشم از این حرفا پره
آره بار و بندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست
تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست
نه واسه من گریه نکن به درد من نمیخوره
تو گوشم قصه نگو ...   



ارسال در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط محمدامین
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها


این مصرع از بیت ثانی از قطعه ایست که یزید ابن معاویه و اصل قطعه عینا بدین قرار است :

انا المسموم ما عندی بتریاق و لاراقی ادر کاسا و ناولها الا یا ایها الساقی


پس خواجه برای توافق با قافیه غزل خود مصرع مذکور را مقدم و موخر کرده و بطریق تضمین در اول غزل خود ایراد کرده است و از این جهت بعضی شعرا بخواجه اعتراض کرده اند .

چنانکه اهلی شیرازی می فرمائد :

خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب گفتم ای در فضل و دانش بی حساب
از چه بستی بر خود این شعر یزید با وجود اینهمه فضل و کمال
گفت واقف نیستی زین مسئله مال کافر هست بر مومن حلال


و نیز کاتبی نیشابوری می فرماید :

عجب در حیرتم از خواجه حافظ بنوعی کش خرد زان عاجز آید
چه حکمت دید در شعر یزید او که در دیوان نخست از او سراید
اگر چه مال کافر بر مسلمان حلالست و درو قیلی نشاید

ولی از شیر عیبی بس عظیم است که لقمه از دهان سگ رباید


اما حافظ، با این همه توانایی و ادعای به حق، بیشتر از هر شاعری سروده های دیگر شاعران را بوییده است و عطر شعر آنان را چاشنی و حتی گاهی درونمایه ی اصلی غزل های خود کرده است.
خیام می گوید : «یاران موافق همه از دست شدند» و امری به تصادف نیست که حافظ می سراید : «نمی بینم از همدمان هیچ برجای».

خیام :

مهتاب  به  نور ، دامن  شب  بشکافت            می نوش دمی، خوش تر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی            اندر  سر  گور  یک  به  یک  خواهد  رفت

حافظ :

وقت سحر است، خیز ای مایه ی ناز            نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کان ها که بجایند نپایند بسی                       وان ها که شدند کس نمی آید باز

خیام :

صبح است و دمی بر می گلرنگ زنیم            وین شیشه ی نام و ننگ بر سنگ زنیم
دست از امل دراز و خود بازکشیم                   در زلف دراز و دامن چنگ زنیم

حافظ :

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست              بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود                    زهرچه رنگ تعلق پزیرد آزادست

مولانا :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست           بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

حافظ :

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران        بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

سعدی :

هرشب اندیشه ی دیگر کنم و رای دگر            که من از دست تو فردا روم جای دگر
بامدادان که برون می نهم از منزل پای             حس عهدم نگذارد که نهم پای دگر

حافظ :

گر بود عمر به میخانه روم بار دگر             به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
راز سربسته ی بین که به دستان گفتند            هر زمان با دف و نی، بر سر بازار دگر

سعدی :

من از آن روز که در بند توام آزادم             پادشاهم که به بند تو اسیر افتادم

حافظ :

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم             بنده ی عشقم و از دو جهان آزادم

داني غرضم ز مي‏پرستي چه بود

تا همچو تو خويشتن پرستي نكنم

(انوري)

به مي‏پرستي از آن نقش خود زدم بر آب

كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن

(حافظ)

زان پيش كز دو رنگي عالم خراب گردد

ساقي برات ما ران بر عالم خرابي

(خاقاني)

زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب كن

(حافظ)

نگاهي مي‏كند در آينه يار

كه او خود عاشق خود جاودانه

به خود مي‏بازد از خود عشق با هود

خيال آب و گل در ره بهانه

(عطار)

كه بندد طرف وصل از عشق شاهي

كه با خود عشق بازد جاودانه

نديم و مطرب و ساقي همه اوست

خيال آب و گل در ره بهانه

(حافظ)

خرم آن روز كه از خطه كرمان بروم

دل و دين داده ز دست از پي جانان بروم

(خواجو)

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم وز پي جانان بروم

(حافظ)


ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط محمدامین
یکی از مباحث بسیار جالب در زبانشناسی گونه فردی زبان در زبانشناسی اجتماعی است.به نظر شما اگر شعرای قدیم ما تلفن و پیغامگیر تلفنی داشتند، چه متنی را برای پیغامگیر خود انتخاب میکردند؟ به این میگویند گونه فردی زبان:


پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر منوچهری :از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !


پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
...سلامی دوباره خواهم داد


ارسال در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محمدامین

 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: 
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» 

 همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: 

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!» 

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

پ.ن-1

این روزها حتی دیگر نمی شود به چراغ شمارش معکوس چهار راه هم اعتماد کرد، میبینی شش ثانیه زمان داری، یکهو میشه صفر..


2- وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی،

                                             پس خفه شو و بازی کن..

3- اگر در قالب جنس مخالفت به دنیا می اومدی چه طور آدمی میشدی؟

4-  قیافت داره میشه مثه خر تی تاب خورده :d (( پیشاپیش از جماعت محترم خران گرام معذرت میخواهم))

*خر تی تاب خورده= ذوق کرده

ارسال در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط محمدامین

وتو کلمه‌ای از زبان لاتین و به معنای «من منع می‌کنم» است. این واژه نخست در مجلس‌های دوره امپراطوری روم بکار می‌رفت.

اگر در یک نظام رای‌گیری نظر مخالف یک یا چند رای‌دهنده، فارغ از نتیجه شمارش آرا، بتواند نتیجه را ملغی کند می‌گویند «رای وتو شده‌است». این حالت به‌ویژه وقتی پیش می‌آید که بر پایه آیین‌نامه رای گیری نیاز به «توافق به اتفاق آرا» باشد. در این حالت هریک از رای دهندگان حق وتو دارند، چون اگر رای مخالف دهند اتفاق آرا حاصل نمی‌شود و پیشنهاد به تصویب نمی‌رسد.

از مشهورترین موارد وتو در دوران معاصر استفاده از حق وتو در شورای امنیت است.حق وتو براساس اندیشه برتری صلح بر عدالت در اختیار ۵ عضو دائم شورای امنیت ،شامل آمریکا ،فرانسه ،انگلستان ،روسیه و چین قرار گرفته است. در منشور سازمان ملل متحد هرگز کلمه‌ای به نام وتو قید نشده‌ است بلکه لزوم جلب ۹ رای موافق از مجموع ۱۵ رای اعضای شورای امنیت که باید شامل ۵ رای موافق اعضای دائم شورا باشد مطرح است ،به این ترتیب مخالفت یکی از اعضای دائم به معنای عدم تصویب قطعنامه و به اصطلاح وتوی آن است.


پ.ن- لینک دانلود داستان کوتاه شرط بندی اثر انتونی چخوف رو میزارم -داستان جای بحث بسیار دارد امیدوارم از خواندنش لذت ببرید -http://www.divshare.com/download/471103-388

ارسال در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط محمدامین

در متون پهلوی آمده‌است که هرمزد کیومرث را در گاهنبار ششم (ششمین و آخرین دورهٔ آفرینش) آفرید و این آفرینش هفتاد روز به طول انجامید. بلندای کیومرث شش نای، و درازا و پهنای او به یک اندازه بود. کیومرث به مدت سه‌هزارسال پس از خلقت بی‌حرکت بود و وظایف دینی انجام نمی‌داد ولی به آن می‌اندیشید. تا اینکه اهریمن به همراهی دیوان بر جهان تاخت از آن پس کیومرث فناپذیر شد و پس از آن تازش به مدت سی‌سال بزیست. چون کیومرث مرد بر سمت چپ افتاد و نطفهٔ او بر زمین ریخت.  از نطفهٔ کیومرث نخستین جفت مردمان به صورت دو شاخه ریواس روییدند. نام این جفت به صورتهای مختلف آمده‌است: «مشی م مشیانه»، «مشیگ و مشیانگ»، «مرد و مردانه» و .... تمام مردم از فرزندان مشیگ و مشیانگ هستند.

هرچند در متون پهلوی تکیه بر نخستین‌انسان‌بودن گیومرث است ولی اشاره به پادشاهی او نیز شده‌است.در تاریخ اساطیری ایران، از نطفهٔ گیومرث که بر زمین ریخته می‌شود، پس از چهل سال شاخه‌ای ریواس می روید که دارای دو ساق است و پانزده برگ. این پانزده برگ برابر با سال هایی است که مشیه و مشیانه - نخستین زوج آدمی - در آن هنگام دارند. مشیه و مشیانه، همسان و همبالایند و تنشان در کمرگاه چنان به هم پیوند خورده است که شناخت این که کدام نر و کدام ماده اند ممکن نیست. مشیه و مشیانه دارای هفت جفت فرزند می‌شوند، هر جفتی یک نر و یک ماده. هر کدام از جفت ها با هم آمیزش می‌کنند و روزانه حاکم یکی از هفت کشور می‌شوند. از آنان فرزندان دیگر به وجود می‌آیند و نسل بشر ادامه می‌یابد. مشیه و مشیانه در صد سالگی می‌میرند. بنا بر آنچه گفته شد، فرزندان مشیه و مشیانه آغاز و مبدا بسیاری از نژادهای گوناگون را در بر می‌گیرند.

پ.ن- محمد محمدعلی یک مجموعه سه جلدی  با عنوان «روز اول عشق» دارد 1- آدم و حوا 2 - مشی و مشیانه 3 - جمشید و جمک

ارسال در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط محمدامین
چرا کوچه همیشه مضمونی عاشقانه در ادبیات غنایی داشته ؟ کدام خصوصیت کوچه ما را به این سمت میکشاند؟

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم

نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

2-هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم .

مولوي 


3-اي که از کوچه معشوقه ما مي گذري
با خبر باش که سر مي شکند ديوارش .

حافظ


قدم می گذارم
در کوچه پس کوچه های شهر
و فریاد می زنم
عشق را فراموش کرده ام
در برابر آینه می ایستم
غرق می شوم در رویاهای از دست رفته
آری ، من عشق را فراموش کرده ام
اما نگاه خسته ی تو را فراموش نکرده ام
عشق را فراموش کرده ام
اما آن پرنده ی کوچک را به خاطر دارم
که پرواز می کند
در آسمان رویاهای از دست رفته
عشق را فراموش کرده ام
اما من دخترک کوچک را فراموش نکرده ام
که نگاه خسته اش رویاها را از یاد برده است
به پرواز در می آیم به همراه پرنده ی خسته
تا فریاد بزنم عشق گم شده ی خویش را
آیا کسی نیست که عشق گمشده ی مرا دیده باشد؟
در کوچه پس کوچه های شهر


پ.ن-
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید . 

ارسال در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط محمدامین
قالب وبلاگ